تبلیغات
هیئت عاشقان اباعبدالله الحسین (ع) کلجاه - خدایا بهشتت کجاست ؟؟؟
 
هیئت عاشقان اباعبدالله الحسین (ع) کلجاه
هرکس اولدی دهریده بیر مه لقانین عاشقی ـــــــ بیزده اولدوخ بیرحسین بیر کربلانین عاشقی
درباره وبلاگ


هیئت عاشقان اباعبدالله الحسین (ع) جوانان کلجاه در سال 1383 با همکاری جوانان روستای کلجاه تاسیس شده است و مراسمات هفتگی این هیئت با مداحی ، مداحان اهلبیت آقایان کربلایی مصطفی یحیایی نیا ، کربلایی علی ماهری ، علی بابایی و علی ملکی کلجاهی سه شنبه شب ها برگزار می شود.


صفحه آپارات هیئت
http://www.aparat.com/heyatashegankalajah

مدیر وبلاگ : ALI CRIS
سه شنبه 25 فروردین 1394

 خدایا بهشتت کجاست ؟؟؟ 




بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد.
در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد.
پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست.
اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.

آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت.
جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد.
زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد.
به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:
 بهلول، چه می سازی؟
بهلول با لحنی جدی گفت: 
. بهشت می سازم

همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:
 آن را می فروشی؟
بهلول گفت:
 .می فروشم
 قیمت آن چند دینار است؟
 صد دینار.
زبیده خاتون گفت:
 .من آن را می خرم

بهلول صد دینار را گرفت و گفت:
 .این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم
زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.

بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت.
بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد.
وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد.
در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود.
گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند.
زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند.
یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:
 .این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای
وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.

صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد.
وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد.

بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:
 یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش
بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:
 :به تو نمی فروشم
هارون گفت:
 اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم:
بهلول گفت:
 :اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم
هارون ناراحت شد و پرسید:
 چرا؟
بهلول گفت:
 .زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم







نوع مطلب : مذهبی، 
برچسب ها : مذهبی، خدا،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
یکشنبه 19 خرداد 1398 11:55

Hey There. I discovered your blog using msn. This is a really smartly written article. I will be sure to bookmark it and return to read extra of your helpful information. Thank you for the post. I'll certainly comeback.
شنبه 18 خرداد 1398 16:36

First of all I would like to say excellent blog! I had a quick question that I'd like to ask if you don't mind. I was interested to know how you center yourself and clear your head before writing. I've had trouble clearing my thoughts in getting my thoughts out. I truly do take pleasure in writing however it just seems like the first 10 to 15 minutes are generally lost just trying to figure out how to begin. Any suggestions or tips? Appreciate it!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

روزشمار محرم عاشورا